خرید بک لینک
روزنوشت های یک من دیوانه۳۲.+چه غم انگیزه،اینکه تو اصن به من فک نمیکنی چه برسه به اینکه بخوای سلام نکردم امروزم روت تاثیری بذاره.هه! با فاطمه ح میزدم،شنبه دارین میرین،گفته فقط۸ونیم تا۹ونیم گوشیاتون رو میده که با خونواده هاتون ح بزنین،آتشگاهیان!فقط همین،و انگار نه انگار که ممکنه یکی اینجا دلش بخواد زنگ بزنه به تو و تو براش نفس بکشی فقط.و من...هیچوقت وجود خارجی نداشتم نسبت به تو،وقتی به تو فک میکنم،وقتی به دنیام که توش تو پر رنگ ترینی فک میکنی بی هویت ترین آدم زمینم،انگار فقط یه سایه ام،یا یه توهم،

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه

۳۳.

*نحسی ستارگان بخت ما* رو گرفتم،خوندم زیادی عاشقونس...راسیش یکم ترس دارم واسه خوندنش،واسه اینکه نمدونم ظرفیت خوندن رمان احساسی رو دارم حالا یا هنوزم نه،یه جور دوست داشتن ترسناکه...

یه نفر هم اس داده سلام خوبی؟ و شارژ فرستاده.نمیشناسمش!شاید جواب دادم،شایدم نه!

+آتش بس ۲وحشتناک بود!به نظر خیلی مزخرف و ضعیف جلوه کرد،خیلی ضعیف تر از ۱ش./ آب کرفس حتی از اسموتی هندوانه نعنا هم بدتره!خیلی بدترررر،اصن با خود کرفس قابل قیاس نیس.

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه۳۴.بعدازظهر جمعس،حال غریب این زمان رو نمیتونم کاری بکنم،دلم میخواد برم رو بکنم...نمیشه،بخاطر اون پسره ی عوضی واحد اونور کوچه که ازش متنفرم.برنامه تفریح فردا کنسل شد،ینی افتاد به دوشنبه،که من نیستم اونروز...این یعنی فردا من هستم،موقعی که تو داری میری هستم و میتونم بیام بدرقه!!! تا قبل میگفتم نیستم خب،نیستم که برم بدرقه،حالا اما هستم،دلم میخواد انکار کنم،اینکه فردا داری میری،اینکه حتی قد سر سوزن هم برات اهمیت ندارم،این غروب مزخرف و دلگیر جمعه رو.تنهایی،انکار کنم و دست پناه

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه۳۵.تدارم بدترین آهنگای ممکنو گوش میدم،طبعا حالم خیلی بدم...لالایی میلاد رستاد...بده حالم،به قرآن بده حالم،این دو سه شب میدونم شبا کجا میخوابی،میدونم که خوب پاستور بازی میکنی،میدونم که گوشی داری،سخت میگذره،بد میگذره،وقتی هیچی حالم رو خوب نمیکنه،وقتی تو اتاق پرو گریه میکنم،لباس و میخرم و نمیخرم و فرقی نداره دیگه زیاد هم،وقتی تو نباشی...وقتی مانان میگه انگاری دوست نداری لباسرو...وقتی حالم خیلی بده،وقتی پشت شیشه های دودی ماشین گریه میکنم...حالا بده،به این سه سال قسم،به پناه ق

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

روزنوشت های یک من دیوانه

۳۷.

+به نگار قول شیرینی دادم گف آیس پک میخواد بهش آیس پک میدم،یه روز میریم میشینیم یه جا،به یاد تو.به یاد حرفات و لبخندت،به یاد امشب...آیس پک میخوریم...مثه بستنی تولدت...

برچسب: نویسنده: باران شاکری تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 15:55

صفحه بندی